به قاصدک آسمانهای ابری و آفتابی...

(( ساکت و ساده و سبک بود؛ قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:« اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند. من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.» فرشته گفت:« درست است ، آن چه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه ! اما تو می توانی، زیرا قرار است بی قرار باشی.»  فرشته گفت: « فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد. حالا هزاران سال است که قاصد میرود، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
دیروزقاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد. ))
                                                                       اگر... اگر... اگر...

رونوشت از کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است ، نوشته ی عرفان نظرآهاری، نشر افق. مسافرت که بودم چندتایی کتاب خریدم، از جمله همین کتاب، کتابی کوچک شامل قطعات کوچک ادبی...