آسم ذهن یک معلم
مدتهاست نفس کشیدنم سنگین شده. بخواهم دقیق تر بگویم: چندسالی ست! باید بگردم دنبال یک پزشک٬ برای ویزیت. یک متخص آسم ذهنی یاشایدم قلبی! تنها مفرم کلاس و کتاب و شاگردان فرانسه م بود که اینروزا باوجود انها هم سخت نفس میکشم! اگه درشهری مثل تهران بودم٬ همه چی تکمیل بود: دودٍ هوا بهانه خوبی میشد برای سوختن مدام چشمها و گلویم... اما اینجا! وسط اینهمه درخت و سبزینه... راسته که امکانات تو شهرهای بزرگتر بیشتره!!
شهر تنگ شده است به تنم
خیابان
پایم را می زند
تقصیر خودم بود
دوست داشتم بزرگ شوم
به چشم بیایم .*
*شعر ازمجموعه نامه های بی تاریخ سروده کمیل قاسمی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۷:۲۷ ب.ظ توسط سانازعطاری
|