boulot
پسر کاری و زحمتکشی بود و البته نه چندان منظم. چندجلسه ی هم بود که نامنظم تر شده بود. مدام با تاخیر سرکلاس حاضر میشد. هرجلسه تکرارمیکردم à l'heure باشید لطفا ; مودبانه ، بالبخند ، به شوخی ، جدی... اما بی هیچ فایده ای!! بدون هیچ عذر و بهانه ای با لبخندمحوی میرفت می نشست سرجاش. چون اصولا شخص حاضرجواب و بامزه ی بود و نیز زبان آموز باانگیزه یی، این بی جوابی بیشتر به بی اعتنایی تعبیر می شدتا چیز دیگه ی. معلم و کلاس، هردو، انضباط واحترامش داشت میلنگید.
بلاخره متوسل به تهدید شدم : اخطاردادم که اگر سرساعت نیایید از کلاس محروم میشید . انگار نه انگار!! جلسه بعدی باز نیم ساعت بعدمن امد. مصمم بودم یا دلیلی بشنوم یا... جلو در نگهش داشتم وقتی دید به هیچ وجه راضی نمیشم به ارومی گفت : توفاصله ۲ساعتی شهر جایی کار پیدا کردم،کار میکنم. انگار آب سردی روی سرم ریخته باشن. . .دلم می خواست عذر شاگردمو زودتر میدونستم... گفتم خوب اینو زودتر می گفتی!! خندید و گفت نمی خواستم برنامه کلاسو بهم بریزم. با این خنده ش درد وجدانم کمتر شد.
از جلسات بعدی، کلاس فرانسه رو کمی دیرتر شروع کردم.