ترجمه‌ي اصغر نوري

 

به من نگو

به من نگو كه تو از تاك

تنها يك خوشه‌اي

كه خوشه‌هاي ديگر هم

اين‌طور سيراب مي‌كند مرا.

 

گرسنه و تشنه‌ام

اما فقط براي تو

من گونه‌اي از تو هستم

با گودالي از نبودن تو

كه بايد بيايي و پرش كني.

 

اين سان من خواهم بود و تو خواهي بود

ما خواهيم بود.

دو تن خواهيم يا يك نمي‌دانم

چون آذرخش خواهيم بود.


تنها چهره‌ی توست

تنها چهره‌ی توست

عشق من

و تن‌ات


تنها با توست 

که من از تنها بودن دست می‌کشم

و حتی دست می‌کشم از بودن اين شبح

که آينه‌ها هم برايش خالی‌ست


بايد ببينمت

تا زمين و زندگی را به دست گيرم


به دور از بودن‌ات

خونم آبی خاکستری‌ست که سکوت می‌کند


به دور از بودن‌ات

در من چيزی نيست

جز مشتی بزرگ و فرو بسته

که آزارم می‌دهد


نبودن‌ات

پلک عظيمی‌ست

روی تمام تنم