۹صبح روز جمعه ای زنگ زدن که بیا، رفتم ؛ قرار تدریس خصوصی بود. مطمئنا یک جوان یا یک میانسال دو آتشه ی ادامه تحصیل منتظرم بود، اما نبود! پیرمردی تقریبا هفتاد ساله بود، فوق لیسانس و معلم بازنشسته، باموها و ابروانی که میزبان برف چند زمستان شده بودند. کنکور دکتری درپیش داشت و نیازمند دانستن زبان، و البته که اندکی فرانسه در جوانی آموخته بود... .

جلسه اول بعداز بیست دقیقه تدریس تازه داشتم سر ذوق میآمدم که گفت: برای امروز کافیست. فهمیدم خسته شده گفتم: چشم ،کمی استراحت کنید، ادامه میدهیم. گفت باشه اما یکساعت باقیمانده کلاس را او معلم بود ؛ حرف میزد، تعریف میکرد... و چه خوش صحبت بود...
 بابت جلسه اول عذاب وجدان داشتم : معلم بودم، باید بیشتر درس میدادم، باید بیشتر میآموخت، باید... (خوب! هزینه کمی متقبل نمیشد بابت هرجلسه!) فهمید معذب هستم: خانم معلم تو ناراحت نشی ها! من از کلاسهام راضی ام. بهمین اندازه درس راضی ام. کم کم فهمیدم یک ربع بیشتر حوصله مونث مذکر و فعل باقاعده و بی قاعده ی فرانسه را ندارد. دنبال دو گوش صبور و شنوا هست تا... تا از تجربه عاشقانه جوانی ش... از سفرهای خارج و حجش... مرگ همسر و تنها شدنش... از پسرش... از عاشق شدن دخترش... از عکسها و نامه های قدیمی اش... از همه چیز و همه کس بگوید. و گريزهایي هم به وادي علوم و ریاضیات و نجوم بزند. چه با درد و حسرت می گفت که فلانی بی خبر کتابهای نفیس کتابخانه ام را به یغما برد!

 این طور بود که دوستش شدم!! بقول خودش شده بودم محرم اسرارش! من برعکس ایشان حرف زیادی برای گفتن نداشتم اما او ، تا دلت بخواهد سخن حکیمانه و غیر حکیمانه داشت. 
دیگر صبوری میکردم ،خودم را به آب وآتش نمیزدم که فرانسه را inculquer  کنم. آن جوان پرشور و پرکار دیروزی و پیرمرد تنهای امروز ، دوستی میخواست که با علاقه و بدون قضاوت پای خاطره بازی هایش بنشیند، و من می نشستم. سحرخیز و منضبط بود. همیشه نیم ساعت قبل از من سرکلاس بود، شوخ و با نشاط ، وتنها شاگردی بود که معلم باحترامش چای میبرد سرکلاس.

چندماهی که گرفتار بود و  نمیامد ،هرهفته بهم زنگ میزد مثل همه پدربزرگهاو مادربزرگها پشت تلفن صحبتش سی ثانیه بیشتر طول نمی کشید برخلاف کلاس که... وقتی همین چندروز پیش خبر فوتش را شنیدم همه تجربه های زندگی اش با چهره دوست داشتنی اش که گاهی پر از خنده بود و گاهی پر از حسرت کارهای نکرده، برایم زنده شد، پیرمردی که فقط به سن وسال پیر بود،،، پیرمردی که در آزمون دکتری شرکت کرده بود،،،

à l'oreille: آنهمه تلاش و تحصیل کرده بود و می گفت هیچ نکرده ام!! گاه می اندیشم که اگر من، روزی هفتاد ساله شدم حرفی برای گفتن خواهم داشت؟!!!